
نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من
وجودی چون گل خامش بگو با من شرارت کو
سرا پا همچو پاییزی ، نسیم نو بهارت کو
نمی خوانم زچشمانت دگر آن شوق هستی را
نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی
را چرا دیگر نمی ریزی بپاس الفت دیرین
به لبان من شراب بوسه ی شیرین
زبی تابی دگر چون شمع روشن بر شب تارم
نمی بینی ، نمی دانی ، منه دیوانه بیدارم
ندایم بر نمی خیزد ، بسان چنگ خاموشم
گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم
بگو با من اگر یار آورم آن آشنایی را
چسان من باور کنم ای نازنین جدایی رانمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من
نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من
وجودی چون گل خامش بگو با من شرارت کو
سرا پا همچو پاییزی ، نسیم نو بهارت کو
نمی خوانم زچشمانت دگر آن شوق هستی را
نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی
را چرا دیگر نمی ریزی بپاس الفت دیرین
به لبان من شراب بوسه ی شیرین
زبی تابی دگر چون شمع روشن بر شب تارم
نمی بینی ، نمی دانی ، منه دیوانه بیدارم
ندایم بر نمی خیزد ، بسان چنگ خاموشم
گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم
بگو با من اگر یار آورم آن آشنایی را
چسان من باور کنم ای نازنین جدایی ر

ا

![]()
سفر دراز هجرت بکُجا کشیده مارا
که به دور دور گیتی چو هوا کشیده مارا
به تلاش زنده ماندن همه دست و پا نمودیم
به دیار غیر حالت چو گدا کشیده مارا
همه چیز را که دیدیم ز دیانت خراب است
نه قدر کشیده مارا نه قضا کشیده مارا
زکشاکش حوادث شده ایم چو قاف نی خُشک
به مثال کوه بودیم پر کاه کشیده مارا
نه میان ما تفاهم نه بفکر و رنج مردم
که جدال و جنگ ودعوا به غزأ کشیده مارا
نه هراس از خداوند نه بقول خویش پابند
که حصار نفس ظالم به بلا کشیده مارا
به سُخن کسی چو ما کو و عمل به کار ما نیست
چی غرور نا مناسب به خطا کشیده مارا
ز چه رو {حبیب} خندد به کجا سفر ببندد
که زمانه از عداوت سر راه کشیده مارا

